با تــــــو اما بی تــــــــو !

 

دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته ای،

بی برگ و بار، زیر نفسهای آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره باران

در آرزوی آب

***

ابری رسید،

- چهر درخت از شعف شکفت

دلشاد گشت و گفت :

ای ابر، ای بشارت باران

آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت ؟

 

غرید تیره ابر،

برقی جهید و چوب درخت کهن

بسوخت.

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
setare×

[گل]عزیزم سلام من عاشق شعرای نانازم شعرای نازی داری [گل] خوشحال می شم پیش منم بیای[گل]

محیا

مممنونم بازم بیا[خرخون]