قلب صبور

باز کن پنجره را ...

یاد ایام
نویسنده : رویا - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧
 

 

یاد تمام خاطرات بخیر

 

خاطرات تلخ و خاطرات شیرین ...

 

یاد ایام بخیر

 

و ...

 

و افسوس و افسوس و افسوس و .................

 

 

 بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم

و شور انگیز و شوق آلود بدامان شقایقها بیاویزم

 


بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی بنای سنگی غم را فرو ریزم

 


بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم

 و نقش دیگری ریزم

 


بیا واکن لبانم را به تکرار سرود عشق که من آن مرغ غمگین شباویزم

 

 

 

 


 
 
همدم
نویسنده : رویا - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
 

 

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه


خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه


کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم


میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم


یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم


از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم


فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم


محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم


می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم


روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم


تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری


تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری


کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا


مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا


قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف


اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف


میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم


روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم


تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری


تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری

 

 

................

 

 

 


 
 
← صفحه بعد